بابا حاجی همیشه یک شعر رو خوب میخواند......روزی روزگاری تقریبا ۱۷ سالی داشتم و عصر دم غروب داخل زمین های کشاورزی بعد از تولکی ( کاشت نشای برنج) موقع برگشتم روی جوب نشسته بودم و خسته از پدر بزرگ پرسیدم بو می اسمت خداداد نی سی چه بهت ایگن حوجی جمشید؟ شعر برام خوند و گذشت گذشت تا در روز جاری اتفاقی توی اینترنت بهش بر خوردم البته عمه ام هم تلنگری قبلش زده بود که علی شعر همیشگی بابا حاجی چی بود....
اما شعری که برام خوند:شنیدم که جمشید فرخسرشتبه سرچشمهای بر به سنگی نوشتبر این چشمه چون ما بسی دم زد
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی
امروز معارفه شدم و مسئولیت جدیدم رو بر عهد گرفتم.
روز عجیبی بود، وسط معارفه فهمیدم میر استعفا داده..... مثل حسی که خنده و گریه قاطی بشه اصلا لذت نبردم......
مسئولیت که بهش علاقه داشتم رو بدست آوردم.
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی
۴۰ روز گذشت به نظر خودم پیشرفتم خوب بود همه گرفتن کار هم جا افتادن و هم دیدن برخی همکلاسی های قدیم ....
الان حس میکنم واقعا میتونم موثر باشم و از ظرفیتم درست استفاده بشه.
گام به گام به سمت جلو....
توکل کردیم به خودش
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی
برچسب:
نویسنده: سپیده زمانی